تبلیغات
خاطرات رنگارنگ
جایی برای ساختن خاطرات...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط مهشاد

امسال تصمیم گرفته بودم که دیگه مانتو نخرم چون مانتو نو زیاد داشتم.ولی پریروز که رفته بودم کفش بخرم,یه مانتو هم خریدم!بعد از اون به مامانم می گفتم چی؟کی؟کی گفته من مانتو خریدم؟کی گفته من مانتو نمی خواستم؟!!!

سحر گاه در چمن خوشــرنگ شد گل           نگـــاهش كـــردم و دلتنگ شـد گـــل

به دل گفتم كه ناز است این میندیش          چو دستى پیش بردم سنگ شد گل

دیروز اینقدر اعصابم خورد بود که دلم می خواست تمام وسایل اتاقمو خورد کنم.بعد یه شیر و کیک خوردم حالم خوب شد!

آخه اونم شد داور...هیچی نمی فهمید!

ما یه ناظمی داریم که خیلی شیرینه.بعضی وقتا یکدفعه میاد جلوی مارو می گیره میگه تو چرا اینکارو کردی؟ما هم همینجوری هاج و واج نگاش می کنیم که قضیه چیه...اصلا یه پا شکلاته این ناظممون...

دلم می خواد برام نظر بگذارن ولی هیچ کس منو دوست نداره...

 



درباره وبلاگ

من این وبلاگو ساختم تا بتونم خاطره ها و ماجراهای جالبی که برام اتفاق افتاده رو توش ثبت کنم.از این وبلاگم هم خیلی راضیم.امیدوارم شما هم راضی باشید و از مطالبم لذت ببرید.
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


مدل لباس
ابزار وبلاگ

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ