تبلیغات
خاطرات رنگارنگ
جایی برای ساختن خاطرات...
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 اسفند 1391 توسط مهشاد

زندگی همچون بادکنکی است در دست کودکی

که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین می برد...

اما من آن هوایم که در بند زندگیم.زندگی را دوست دارم اما از آزاد شدن پروایی ندارم...

دوستان عزیز,لطفا تو نظر سنجی شرکت کنید.چیز ازتون کم نمیشه!

رفتیم کتاب خونه سفارش دادیم برامون بسازن,بعد از یه هفته یارو زنگ می زنه میگه اون رنگی که می خواید پیدا نمیشه!دوسه روز بعد میگه آماده است!میریم می بینیم نصفه اش رو درست نکرده!!مردمه ما داریم؟

یه بار همسایه مون گوسفند سر برید,بچه شون از اون طرف به بابام میگه عمو بیا ببین تو شکم گوسفنده چه شلنگ درازی گذاشتن!!

میگم بد نیست یه جوری میشد که وبلاگا هم زنگ داشتن,زنگ می زدیم بعد در می رفتیم!!

 

 



درباره وبلاگ

من این وبلاگو ساختم تا بتونم خاطره ها و ماجراهای جالبی که برام اتفاق افتاده رو توش ثبت کنم.از این وبلاگم هم خیلی راضیم.امیدوارم شما هم راضی باشید و از مطالبم لذت ببرید.
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


مدل لباس
ابزار وبلاگ

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ