تبلیغات
خاطرات رنگارنگ
جایی برای ساختن خاطرات...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 اسفند 1391 توسط مهشاد

 

امروز معلم عربی مون بازنشسته شد از مدرسه مون رفت...ما همه :.یک وقتی هم رفت که ما نبینیمش می گفت بچه ها گریه زاری می کنن منم ناراحت می شم دیگه خداحافظی نمی کنم.خیلی حیف بود!من که خیلی دوستش داشتم...

حالا اون هیچی یه معلم جدید اومده کلاسمون میگه من روز اول با همه بچه ها روبوسی می کنم...می گه شما مثه دخترای من می مونید من خوشم نمیاد با دخترام بدرفتاری بشه!!!موندم اگه معلم ریاضی مون اینو می شنید چی می گفت!

امروز دوست جونم مارال تخم شتر مرغ آورده بود...می خواستیم برای سفره هفت سین رنگش کنیم...بعد  از زنگ آخر یه ثانیه دادش دستم منم لطف کردم شکستمش...مارال جون ازت خیلی معذرت می خوام...خیلی شرمندم...از مادرتون هم معذرت می خوام.

 



درباره وبلاگ

من این وبلاگو ساختم تا بتونم خاطره ها و ماجراهای جالبی که برام اتفاق افتاده رو توش ثبت کنم.از این وبلاگم هم خیلی راضیم.امیدوارم شما هم راضی باشید و از مطالبم لذت ببرید.
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


مدل لباس
ابزار وبلاگ

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ