تبلیغات
خاطرات رنگارنگ
جایی برای ساختن خاطرات...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط مهشاد

برف ها باریدند و زمین و زمان را سفید کردند.زمین سفید بود , درختان سفید بودند , حتی آسمان هم سفید بود.گویی آسمان هم می خواست مانند زمین سفید باشد.آسمان سفید زمین را هم سفید می کرد.او می خواست همه "یک رنگ " باشند.

کوچه ساکت بود ,اما کمی دور تر , صدای شادی مردم می آمد.مردم با وجود آن همه برف شاد شده بودند.آن ها به همین خاطر آمده بودند;برای شاد کردن آن ها...

غیر از برف و آدم برفی , قندیل ها نیز شهر را تزیین کرده بودند."آدم های بی احساس"قندیل ها را می شکستند.می گفتند خطر دارند.اما آن ها برای خطرناک بودن زیادی کوچک بودند...

دیگر جوی , "جوی آب" نبود.جوی "یخ" بود.آب های فراری از یخ بستن , مدت ها بود که کوچ کرده بودند.اما بقیه ماندند تا شکوه زمستان را در وجود خود احساس کنند...که چگونه آن ها را سخت و منجمد می کند....

رفتگران خسته , برف های خسته تر را می روبند و در جایی جمع می کنند.برف های زیرین خستگی بیشتری را تحمل می کنند.اما سخنی نمی گویند.آن ها هیچ گاه سخنی نمی گویند.نمی خواهند مردم را ناراحت کنند.آن ها برای همین آمدند...

برای شاد کردن مردم....

 



درباره وبلاگ

من این وبلاگو ساختم تا بتونم خاطره ها و ماجراهای جالبی که برام اتفاق افتاده رو توش ثبت کنم.از این وبلاگم هم خیلی راضیم.امیدوارم شما هم راضی باشید و از مطالبم لذت ببرید.
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


مدل لباس
ابزار وبلاگ

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ