تبلیغات
خاطرات رنگارنگ
جایی برای ساختن خاطرات...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط مهشاد

روبروی خونه مون یه پارک هست که خیلی قشنگه.پر از درخت وکلاغه!به خاطر این پارک هوای تو کوچه مون عالیه...

ولی...مردمی که میان تو پارک زیاد جالب نیستند...دختر پسرای جلف...معتادا...مواد فروش ها...

یک بار تو پارک یه مردی زنشو با یه مردی غریبه ای می بینه...دعوایی راه می اندازه تاریخی!!!

خیلی بد بود......

از حیوون خونگی هام براتون بگم...من یه طوطی و یه قناری دارم.طوطییم هنوز که هنوز بعد از چند ماه باهامون دوست نشده...البته از دستمون غذا می گیره ازمونم نمیترسه ولی نه رو دستمون میاد و نه حرف یاد می گیره......ولی به هر حال من که خیلی دوستش دارم.قناریمون هم آواز نمی خونه ولی عین چی دستیه و غذا از دستمون می خوره...تا حالا طوطی و قناری اینجوری دیده بودین؟

دلم می خواد بازم براتون حرف بزنم ولی کار دارم باید برم پس تا بعدا بای بای...

 



درباره وبلاگ

من این وبلاگو ساختم تا بتونم خاطره ها و ماجراهای جالبی که برام اتفاق افتاده رو توش ثبت کنم.از این وبلاگم هم خیلی راضیم.امیدوارم شما هم راضی باشید و از مطالبم لذت ببرید.
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


مدل لباس
ابزار وبلاگ

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ