تبلیغات
خاطرات رنگارنگ
جایی برای ساختن خاطرات...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 فروردین 1392 توسط مهشاد

سلام سلام سلام,من دوباره برگشتم می خوام یه عالمه براتون از روزای عید تعریف کنم .این پستم میشه فقط و فقط خاطره.حالا بیاین از هفت سین ها شروع کنیم:

من امسال یه هفت سین تو خونه چیدم و توی هفت سین مدرسه هم شرکت داشتم.برای هفت سین مدرسه پارچه بردم بعد از همون پارچه تو ی هفت سین خودمون استفاده کردم.هفت سین مدرسه مون خیلی شلوغ شد و هفت سین خودم خیلی خلوت!

اینم از عکساشون:

 

 

این هفت سین مدرسه مونه.مال کلاس ماست.خوشگله نه؟

 

 

اینم که معلومه مال خونس.خوشگله؟

چند روز بعد من با یکی از خاله هام و خانواده شون,و دایی عزیزم رفتیم طاقبستان.بعد یه قدری گردش رفتیم توی یک سیاه چادر نون محلی و آش دوغ خوردیم.خیلی خوشمزه بود.واقعا لازمه بگم جاتون خالی؟

بعد از اونم رفتیم یه جایی که بستنی هاش معروف بود.نفری یه بستنی عسلی خریدیم و خوردیم....بقیه اش هم خودتون می دونید(اگر هم نمی دونید منظورم اینه که جاتون خالی خیلی خوشمزه بود!)بعد از اونم که رفتیم خونه.

روز بعد خاله ی دیگه ام هم اومد کرمونشاه و فرداش هم هممون رفتیم بیستون.اونجا با دختر خاله و پسر خاله هام رفتیم بالای کوه تا چال اسکندرون رو ببینیم.واقعا به نظرم چیز مسخره ای بود.یه چاله ی خیلی کوچیک که توش یه کم آب کثیف جمع شده بود.بعد من رفتم لبه ی بلندی نشستم و پاهام رو از اون جا آویزون کردم.وای واقعا کیف داره آدم اینکارو بکنه.اگه شما هم رفتید کوه اینکارو بکنین ولی مواظب باشید نیفتید!ـ

فرداش باز هم رفتیم گردش(می بینید که خانواده ی فعالی هستیم!)اینبار رفتیم غار قوری قلعه(حال می کنید اسمو!)اونجا بعد از گشت و گذار توی غار رفتیم یه جایی قشنگی زیلو انداختیم نشستیم.برای ناهار جوجه کباب درست کردیم(بازم جاتون خالی)یه نیم ساعتی که گذشت رفتیم یه کار خیلی قشنگی انجام دادیم.جند تا نایلون خالی داشتیم گرفتیم دستمون(البته فقط یه تعدادی مون)هر کدوممون هم یه دستکش یه بار مصرف کردیم دستمون و شروع کردیم تمام پلاستیک های اطرافمون رو جمع کردیم.موقع جمع کردن همش فکر می کردیم اگر کسی ما رو ببینه مسخرمون می کنه ولی در کمال تعجب دیدیم مردم خیلی هم استقبال کردن و بهمون هم گفتن کارتون خیلی خوب بوده(هیچ کس هم بهمون نخندید)پس دیگه اینقدر خودمون رو مسخره نکنیم.

اینم یه عکس از خودم که اونجا بودم(متوجه ناراحتی من شدید؟پرایدو چی؟پرایدو دیدید؟)ـ

 

 

بعد از اون رفتیم جوان رود,یکمی نگاه مغازه ها کردیم,خواستیم یه کیف بخریم تخفیف نداد نخردیم.خب که چی؟

فرداش خاله هام رفتن!ما هم تنها شدیم.ولی به جای اینکه به خاطر تنهایی غصه بخوریم,رفتیم باغ پرندگان(آخه داییم هنوز اونجا بود)بعله دیگه کرمانشاه هم باغ پرندگان داره.خیلی هم قشنگه این دو تا عکس هم از باغ پرندگان براتون می گذارم:ـ

یک نوع قوی سیاه کمیاب.یکی از کارکنان اونجا می گفت که اون رو به همراه یه ماده ی دیگه از کانادا به قیمت 12 میلیون خریده اند.حالا دو تا جوجه ازشون داشتند.ـ

 

 

همون قوی سیاه نادر در حال خوردن شال من:ـ

 

 

خب دیگه هم من خسته شدم هم شما بیاید نظر زیاد بگذارید وگرنه قلبم می شکنهـ

پی نوشت:اشتباه نکنید,این لباس عید من نیست!!!ـ



درباره وبلاگ

من این وبلاگو ساختم تا بتونم خاطره ها و ماجراهای جالبی که برام اتفاق افتاده رو توش ثبت کنم.از این وبلاگم هم خیلی راضیم.امیدوارم شما هم راضی باشید و از مطالبم لذت ببرید.
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


مدل لباس
ابزار وبلاگ

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ