تبلیغات
خاطرات رنگارنگ
جایی برای ساختن خاطرات...
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 اسفند 1391 توسط مهشاد

سلام به تمام کسانی که به وب من میان.

به همه ی شما خوش آمد می گم

توی این وبلاگ من تمام تلاشمو می کنم که تمام مطلبام مال خودم باشه چیزی رو از جایی کپی نکنم حتی عکس ها.پس خواهش می کنم کپی نکنید..یا اگه می کنید با ذکر منبع.

نظر زیاد بگذارید....تو نظرسنجی ها شرکت کنید....تا خوشحالم کنید و باعث بشید مطلب زیاد بگذارم.

از حضورتون متشکرم

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 آبان 1392 توسط مهشاد
بعد از یه ماه برگشتم!وای خیلی وقته نیومدم ولی واقعا زیاد وقت نداشتم.یکی از دلایلی که اومدم اینه امروز روز خاصیه چون:
امروز تولدمه و  دیگه رفتم تو 15 سالگی.هوووررراااا....متاسفانه به دلیل برخورد تولدم با محرم تاسوعا و اینا،تولدمو به همه تسلیت میگم.ایشاالله شادی اخرم در غم باشه.
مدرسه مون واقعا پر حوادثه تو این یه ماهه یه بار پای یه نفر رفت زیر چرخ ماشین...خیلی وحشتناک بود چون خودم با چشای خودم دیدمش.دیروزم زنگ ورزش عینک تو چشم یکی از سال سومی خورد شده بوده و رفته بود تو چشمش...آمبولانسم اومده ولی این یکیو ندیدم ولی همش فکرشو میکردم برای اون بیچاره غصه میخورم....خیلی ناراحت کننده بود.روز قبل از اونم توپ خورد به صورت دوستم تازه اونم عینک زده بود ولی خدا بهش رحم کرد که توپ باز خورد کنار سرش نه به عینکش.
کفتم عکس بزارم ولی نمیدونم عکس کیک تولد بزارم یا غذای نذری.عکس تولد بزارم یا عزاداری.کلا منصرف شدم بهتره اصن عکس نزارم.
درسا خوبه مشکلی ندارم فقط یه نمره بد در فیزیک(!)که ایشاالله امیدوارم جبران بشه چون من دلم میخواد برم رشته ریاضی اگه تو فیزیک مشکل داشته بشم که بدبخت میشم.
یه پست مختصر و مفید امیدوارم خوشتون بیاد(که فکرم نمیکنم)امیدوارم تا الان نمره ای خوب گرفته باشید.
پ.ن:راستی اگر کسی تو مسابقه دانش آموزی شریف شرکت کرده اگه تونست یه کمکی راهنمایی چیزی بکنه یا بگه مسابقه رو خوب داده یا بد.با تشکر


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 مهر 1392 توسط مهشاد
سلام سلام بعده یه مدته طولانی بالاخره برگشتم.دلایل نیومدنم کاملا مشخص بود:
1-ماه اخر تابستون مسافرت بودم
2-شارژ نت به پایان رسید
3-این آخرا حوصله نداشتم سر بزنم
(این دو تای اخری خیلی گنگ بودن؟)
سال جدید ر وبه همتون تبریک میگم ایشاالله موفق باشید و نمره های خوشگل خوشگل بگیرید.به خاطر نظرا و بازدیدا هم خیلی منمون معلومه که به یادم بودین مخصوصا میس سحر جون
دبیرستان چه باحاله!خیلی عالیه مدرسه ی جدیدمونو خیلی دوست دارم از نظر کمی و کیفی از مدرسه ی قبلی مون مطمئنا خیلی بهتره.مدرسه ی قبلیمونو میدین کف میکردین اصن.ولی خب یه بدی داره اونم اینه که از مارال جدا شدم.یه عالمه از دوستای دوران دبستانم هم اونجان(حالا نه اینکه فکر کنید یه عالمه،دو سه تا بیشتر نیستن)بچه ها هم همه خیلی باحال و خوبن.یه عکس هم از مدرسه مون براتون میزارم:
قسمتی از یکی از ساختمونای مدرسه ی ما(وای بیشتر دقت کردم منم توشم منتها پشتم به شماست)


آخیش بعد از مدت ها اومدن به وب چه میچسبه!
ماجرا تو تهرانم زیاد داشتیما ولی خب چون خیلی زیاده دیگه نمیگم.
فعلا بای


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 شهریور 1392 توسط مهشاد
بچه ها من دارم میرم تهران تا آخر شهریور هم بر نمی گردیم پس تا اون موقع پست جدید بی پست جدید بعد از اون دیگه خدا کریمه.معلوم نیست دفعه ی بعدی که وقت کنم بیام به وبم سر بزنم کی میشه.پس اگه خوبی دیدین دعام کنین بدی دیدین حلال کنید تروخدا نزارین برم جهنم.از همه ی کسایی که از وبم بازدید میکنن تشکر میکنم و یه ماچ گنده ی از راه دور براشون میفرستم.ایشاالله برمیگردم یه عالمه نظر ببینم خیله خب اها اینم بگم امشب یه مارمولک گرفتم بردمش تو حیاط گذاشتمش بعد نمی دونم چی شد یه دفعه چشمای مارمولکه عین خمیر زد بیرون.هیچی دیگه کور شد بدبخت دو ساعت بعدم رفتم دیدم هنوز همون جایی که گذاشتمش مونده داره میمیره.وااای خیلی وحشتناک بود.

نوشته شده در تاریخ شنبه 2 شهریور 1392 توسط مهشاد

سلام خوبیید؟دیروز نه پریروز شوکه شدم از این همه بازدید.دویست و خرده ای بازدید داشتم،بازدید کل هم شد ده هزار.ممنون

چند روز پیش هم بازم شوکه شدم.تصمیم گرفتیم بریم یه دوری تو سراب نیلوفر بزنیم که..وحشتناک بود وحشتناک...همه اش خشک شده بود.فقط دو تا چاله آب شبیه باتلاق توش بود...کشاورزای خیلی مُحتَرَمــــی که اون اطراف زمین داشتن هر کدوم یه چاه زده بودن و کل آب اون دریاچه قشنگ رو کشیده بودن.وحشتناکه

این سراب نیلوفر پر آبه و...

 

اینم سراب نیلوفر فعلیهمیبینید چه وحشتناکه؟

 

خدا بگم چیکارشون کنه

لطفا تو نظرسنجی جدید هم شرکت کنید.

لطفا لطفا بازدیدا رو بگذارید همون شکلی بمونه



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 مرداد 1392 توسط مهشاد

این خانوم(یا آقا)کیه که با اسم من و ادرس وبم برای دیگران نظر میده؟الان رفته چند تا نظر برای یکی از لینکام داده کلی گیجش کرده.این چه کاریه آخه؟بابا نکنید این کارا رو.برا خودمم نظر داده....

لازم نیست دیگه واسه محمد طاها کوچولو غصه بخورید.محمد طاها پیدا شده.به مادر پدرش و همچنین به خود محمد طاها خیلی تبریک میگم امیدوارم دیگه هیچوقت گم نشه.

به زودی میخوایم بریم تهران+قبلش میخوایم بریم عروسی.از عروسی خوشم میاد ولی از اون صدای بلند آهنگش بدم میاد.همش احساس می کنم یه چیزی تو ریه هامه خودمم خیلی به آهنگ علاقه ای ندارم واسه همین باعث میشه بیشتر بدم بیاد.تهرونم که عاشقشم عزیز دلمه هواشو اصن دوست ندارم ولی بقیه چیزاشو خیلی دوست دارم.یکی دیگه از دلایلی که تهران رو خیلی دوست دارم اینه که خاله های عزیزم(که خیلی دوستوشون دارم)تهران اند.

یه رمان خارجی زبان اصلی جالب دارم میخونم که خیلی جالبه.داستانش درباره ی یه دختری به اسم Nicole هستش که مادرش رو تو یه آتش سوزی  تو ژاپن از دست داده،برای همین از ژاپن وحشت داره.همینطور از هواپیما،موتور و ترن هوایی.اما اتفاقی به دوست دوران کودکیش بر میخوره که در ژاپنه و میتونه  همه چیز رو رواجع به اون آتش سوزی بهش بگه...

اسمش هم rain song هست گفتم اگه خواستین برین بگردین پیداش کنید و بخونید.(من دانلودش کردم پیشنهاد میکنم به جای کتابفروشی تو گوگل دنبالش بگردین)

خوب دیگه فعلا بای.



نوشته شده در تاریخ شنبه 26 مرداد 1392 توسط مهشاد

دیشب به خاطر رتبه ی داداشی(بعله!)قلم چی یه جشن برگزار کرده بود و ما هم رفته بودیم.آقای فیلمبردار همش رو صورت ما(من و مادر و پدرم،داداشی پیش دوستاش بود)زوم کرده بود.یه بار از راست به چپ،یه بار از چپ به راست میومد رو صورت ما.فیلم جشن رو بگیریم همش ما توفیلمیم!اسم و رتبه ی بچه ها(از جمله داداشی!)رو عین زندانی ها داده بودن دسته شون!موقع وارد شدن هم که همش رشته ام و رتبه ام رو ازم میپرسیدن.تو یه مسابقه هم شرکت کرده بودم که اطلاعات عمومی بود تو سوال دوم حذف شدم!!!جشنی بود تاریخی!

چند روز دیگه میخوایم بریم تهران.سوغاتی چی دوست دارید براتون بیارم!(منظورم با اون آدمایی نیست که میان اینجا و نظر نمی دن،منظورم با اوناست که میان اینجا و نظر میدن)اوا چرا خجالت می کشی بگو چی میخوای دیگه!من حتما برات نمیارم!

میگم دارم آشپزی یاد میگیرم;امروزم خورشت کرفس درست کردم.فعلا بگذارید خورشت های سبز رنگ رو درست کنم بعد میریم سراغ غذا های دیگه...

اگه اینجوریه منم از فردا یه خط مینویسم،شاید برا منم 100 تا نظر گذاشتن.

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 25 مرداد 1392 توسط مهشاد

مامان بابای خوبم , منم "محمد طاها" , کجایید؟...

خیلی بیقرار آغوشتونم

به اشتراک بگذارید اگه میشه:

عکسهای محمد طاها دو روز قبل از ربوده شدن:

چشمهای پراشکمان به در دوخته شده و گوش به زنگ تلفن نشسته ایم تا فرزند ربوده شده شیرین زبانمان آغوش پر از غم ما را شاد کند .

محمد طاهای ۹ ماهه , چراغ خانه مان بود که در روز چهارشنبه ۲۹/۳/۹۲ در تهران خیابان رسالت (۱۶متری دوم مجیدیه) وقتی داخل کالسکه اش در خواب ناز بود از مقابل مغازه ای در چشم به هم زدنی ربوده شد . اکنون نمیدانیم فرزند دلبندمان کجاست و چه سرنوشتی دارد و چگونه روزگار میگذراند... ما هم که شب و روز و خواب و خوراکمان اشک است و گریه و ماتم...

امیدمان بعد از پروردگار رحمان به شما هموطنان مهربان است که عاجزانه تقاضا داریم هرگونه اطلاعی از محمد طاهای کوچولو بدست آوردید با شماره تلفن ۰۹۱۹۷۱۳۶۱۴۱ تماس حاصل فرمایید و مژدگانی ارزشمندی دریافت نمایید .

"چنانچه در محل یا اطراف خود شاهد ناگهانی فرزند دار شدن کسی شدید به ما اطلاع دهید"

منتظر تماس پر از مهر توام با امیدتان هستیم .

 

دردنامه مادر محمد طاها... 

شب‌های بدون لالایی  

در اتاقك پسرکم تنها نشسته‌ام و با بغض لالایی می‌خوانم ، جای پسركم خالی است و من اشك را زمزمه می‌كنم ، نمی‌دانم طاها كوچولویم باز می‌خندد یا او هم هر وقت صدای در را می‌شنود به انتظار دیدن من و دست نوازشگر پدرش است؟! آخرین روزی كه صورت زیبا و چهره خندان كودكم را دیدم 29 خردادماه بود كه چهارشنبه غمباری را به جانم نشاند و از آن روز به بعد چند عكس و فیلم ، همدم تنهایی‌هایم هستند. 


محمدطاها پسركم... بیشترین ساعات شب و روزم را در اتاق تو هستم و در میان عروسك‌ها و اسباب‌بازی‌هایت هر لحظه به یادت اشك می‌ریزم و خاطرات با تو بودن را در آغوش می‌كشم ، لباس‌هایت را جلوی صورتم گرفته و تو را به خاطر می‌آورم و برای دیدنت ثانیه‌شماری می‌كنم . 
پسركم از كدام لحظه‌های بی‌تو بودن بگویم ، از فراق و دوریت ، از عذاب‌وجدان سهل‌انگاری‌ام ، از شكسته شدن و خردشدن پدرت یا از دلتنگی‌ام ، همه و همه دست به دست هم داده و روزگارم را سیاه و تار كرده ، هر وقت اشك‌های پدرت را می‌بینم و لحظه به لحظه شاهد پیر شدن او هستم عذاب وجدان لحظه‌ای رهایم نمی‌كند . 
از پدرت گفتم... یادم رفت بگویم دچار ناراحتی قلبی شده و تپش قلب گرفته ، یادم رفت بگویم با دهان روزه شبانه‌روز به دنبالت می‌گردد ، یادم رفت بگویم از آن روز به بعد سر كارش نرفته و برای پیدا كردن تو لحظه‌ای آرامش ندارد ، می‌خواهد زندگی‌مان را شاد و لبخند را با بودن تو به این خانه بازگرداند. 
در میدان هفت‌حوض نارمک وقتی مادری به فرزند دلبندش شیر می‌داد ، بغض سنگینی گلویم را فشرد و با تمام وجودم به یادت گریه كردم و بیقرار شدم . 
چند كلامی هم به تو خانمی می‌گویم كه می‌خواهی جای مرا برای محمدطاها پر كنی . 
محمدطاها 9 ماه در كنار قلب من و با صدای قلب من رشد كرد و بزرگ شد ، پس آرامش او زمانی است كه در كنار من و در آغوش من باشد ، من بدون او مرده‌ای متحرك بیش نیستم پس تو را به خوشبوترین یاس دو عالم بانو فاطمه زهرا (س) قسم ات می‌دهم پسر دلبندم را به ما برگردان تا آرامش به خانه ما بازگردد . زندگی بدون پسرم اشك است و غم است و ماتم!  
شاید خودت مادر نبوده‌ای! اما حتماً مادرت را به خاطر می‌آوری كه چقدر نگرانت بود و با دنیایی از عاطفه، تو را در آغوش می‌كشید! اگر پسركم به زندگی‌ام برنگردد چشمانم تا آخرین روز زندگی‌ام به چارچوب در خشك خواهد شد و هیچ‌گاه نمی‌توانم محمدطاها را فراموش كنم. 

اگر اطلاعی از سرنوشت محمد طاها دارید یا دیده‌اید خانواده‌ای به‌طور ناگهانی صاحب بچه شده است می‌توانید برای رهایی پدر و مادر محمد طاها از دنیای غم و ماتم و بازگردانده شدن محمدطاها به آغوش مادر با شماره تلفن پدر محمد طاها ۰۹۱۹۷۱۳۶۱۴۱ تماس حاصل فرمایید .



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط مهشاد
من خیلی از دست همه ناراحتم...این چه وضعیه؟دیگه هیچکی نظر نمیده...بازدیدا هم اومده پایین...قبلا دیر به دیر پست می گذاشتم بیشتر بازدید داشتم و نظر...ولی الان چی؟...هیچی....به خدا قسم(من تقریبا هیچوقت به خدا قسم نمی خورم)هیچی ازتون کم نمیشه یه نظر بدید...همین جوری میان کل وبلاگ میخونن بعد میرن...خب بابا یه نظری بدین...اصن نه اسمتونو بزارین نه ایمیل نه ادرس وب.فقط نظر بدین.من برای هر پستی یه عالمه زحمت میکشم بعد چهار تا نظر درست و حسابی ندارم.البته خیلی ها میان و نظر میگذارن من ازشون متشکرم...ولی نصف کسایی که میان به وب من حکم....اخه بگم چی؟بعد میری تو وب یه نفر نیم خط نوشته "سلام خوبید امروز بیحالم خداحافظ" صد تا نظر میگذارن،اونوقت برای کسایی که مطلب مفید یا جالب میگذارن زورشون میاد نظر بگذارن.فقط من مشکل ندارم خیلیا اینجوری ان.ولی ادم نمیدونه بگه چی...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 مرداد 1392 توسط مهشاد
یه شوخی کامپیوتری باحال پیدا کردم:

اگه به کامپیوتر دوستی،فامیلی کسی دسترسی دارید و می خواید باهاش شوخی کنید:

وقتی نیستش میرید سراغ کامپیوترش،و از دسکتاپ خالی عکس می گیرید(یعنی هیچ پوشه ای یا فایلی باز نباشه)برای عکس گرفتن از صفحه کامپیوتر دکمه prt sc رو میزنید.

بعد از اون میرید تو قسمت paint یا نقاشی،و دکمه های ctrl+v میزنید و عکسی که از دسکتاپ گرفتید میاد،اونو تو یه پوشه save می کنید،

بعد عکس رو میارید و اونو به عنوان صفحه زمینه انتخاب میکنید،به این صورت که روی عکس کلیک راست می کنید،و روی set as desktop background کلیک میکنید.مانند شکل:

 

 

بعد،مانند شکل زیر روی دسکتاپ کلیک راست می کنید،در قسمت view روی show desktop icons کلیک می کنید(اگر گزینه ی show desktop gadjets هم داشت روی اون هم کلیک می کنید):

 

 

بعد روی taskbar پایین صفحه کلیک راست می کنید و گزینه properties رو انتخاب می کنید:

 

 

در این قسمت روی auto hide taskbar،بعد apply و بعد ok کلیک میکنید:

 

 

حالا منتظر بمونید که دوستتون بیاد و از قیافه ی وحشت زده اش لذت ببرید!!!



نوشته شده در تاریخ شنبه 19 مرداد 1392 توسط مهشاد

عید فطر شد.تموم شد و رفت.ولی یه چیزی این جا اشتباه به نظر می اومد.دیروز که عید فطر بود،ما نزدیک غروب تو ماشین نشسته بودیم،هنوز هوا روشن بود ولی ماه خیلی واضح دیده میشد.نمی دونستم ماه نو اینقدر واضحه!یعنی دیروز عید بوده آیا؟

شب بعد از عید ما مهمون بودیم.چه خوبه آدم مهمونی بره.مهمونی خوبه;مهمونی دادن خوبه;ولی از همه بهتر مهمونی رفتنه.من که خیلی دوست دارم.کی دوست نداره؟

امروز همه ناهار مهمون منند.از چند روز پیش دیگه آموزش تخصصی پختن غذا رو شروع کردم.دفعه ی قبل برا شام قرمه سبزی درست کردم اینقده خوشمزه شده بود.شوخی نمی کنم واقعا خوب شد.امروزم باز من ناهار رو درست کردم.اگه گفتید ناهارمون چیه؟....قرمه سبزی!!!

تصمیم گرفتم دیگه کلاس زبان نرم.آخه مگه یه کلاس درست و حسابی تو این شهر پیدا میشه؟به جاش تا دلت بخواد رمان انگلیسی گرفتم یه دو سه تا رو هم خوندم.به نظر من که کتاب انگلیسی خوندن و فیلم زبان انگلیسی دیدن برای تقویت زبان خیلی خوبه.

راستی شما هم تکیه کلام دارید؟من مطمئن نیستم ولی کلمه ی "به قولی"رو زیاد میگم.فکر کنم تکیه کلامم شده.اگه شما هم تکیه کلام دارید بگید.

عید همه مبارک

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 مرداد 1392 توسط مهشاد

یادم میاد چند وقت پیش یه بنده خدا فوت کرده بود،ما هم رفته بودیم برا مراسم و عزاداری،اونجا یکی داشت نوحه می خوند و دعا و خلاصه همه داشتن گریه میکردن،که شد وقت خوندن قرآن،از صداهای که میومد معلوم شد یه نفر دیگه به جای اون مداح اومد که قرآن بخونه.اومد شروع کرد خوندن،ما یه دیقه فکر کردیم یارو مریضه حال نداره نفس نداره،بسم ا... رو بلند خوند،بعد هرچی می گذشت صداش کم تر میشد،رسید آخرش دیگه اصلا صدای اون آقا نمی یومد.حالا این صداش اینجوری میومد پایین،یجوری هم می خوند انگار داشت ناله میکرد،اونجا من به زور جلوی خنده ام رو گرفته بودم همش داشتم لبخند می زدم.به مامانم گفتم:مردم اینهمه گریه کردن با این قرآن خوندن نصفشون افتادن خنده.نمی دونین چجوری می خوند!

تو وبلاگ سحر خانوم یه مطلبی نوشته بود درباره ی اینکه موبایلشو دزدیدن،بعد من به این فکر کردم که یه وقت خدا نکرده موبایلمو بدزدن،خنده ام گرفت.آخه می دونید گوشیم دو سیم کارته اس(حالا نه اینکه مدلش خیلی بالا باشه،نه مدلش پایینه،غمپز در نمیکنم!)،بعد پین کد هردو سیمکارت ها فعاله.بعداگه کسی گوشیمو بدزده و خاموشش کنه،بعد که بیاد روشنش کنه،ببینه پین کد میخواد دهنش سرویس میشه!!!خخخخخخ!!!

یه چیز دیگه هم درباره ی موبایل دزدی یادم اومد.رفته بودیم تهران،بعد اونجا یکی موبایل خالم رو دزدید،وقتی خالم فهمید یه کاری کرد نمی دونم چی باعث شد دیگه دزده نتونه از سیمکارته استفاده بکنه.بعد از اون اومدن چند بار به گوشی خالم زنگ زدن تا بالاخره یارو جواب داد.حالا حرفاش خیلی جالبه.میگفت من الان کرج ام،دیگه هم این گوشی رو نمی دم،ولی به خاطر اینکه نمیشه از سیمکارت خود موبایله استفاده کنم،یه سیمکارت دیگه خریدم،حالا اگه شما این سیمکارت رو می خواید باید 10 تومن بدید من این سیمکارتو بدم به شما!!!!فقط فکر کن به حرفش....

دیگه اینکه امیدوارم هیچوقت موبایلتون دزدیده نشه.بای



(تعداد کل صفحات:5)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]  

درباره وبلاگ

من این وبلاگو ساختم تا بتونم خاطره ها و ماجراهای جالبی که برام اتفاق افتاده رو توش ثبت کنم.از این وبلاگم هم خیلی راضیم.امیدوارم شما هم راضی باشید و از مطالبم لذت ببرید.
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


مدل لباس
ابزار وبلاگ

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ